داستان توبه علی گندابی
مفسر تفسیر المیزان آقای سید محمد باقر موسوی همدانی که چند سالی هست به رحمت خدا رفتن ایشون این داستان رو نقل می کنند . علی نامیه که در محله فعلی که مصلای همدانه اون موقع بهش گنداب میگفتن زندگی می کنه! چون تو این محله زندگی میکنه بهش میگن علی گندابی! علی گندابی چهره خیلی زیبایی داشته چشای زاغ و موهای بور یه کلای پشمی خیلی زیبایی هم سرش میزاشته . لات بوده اما یه جور مرام و معرفت ته دلش بوده یه روز آقا شیخ حسنی توی همدان روضه خونه . این هفته او یه روستایی دعوت شده برای روضه خونی . تعریف میکنه رفتم روضه رو خوندم اومدم بیام دیر وقت بود دروازه های شهر رو بسته بودند. اومدم بر گردم روستا دیدم که فردا نماز جمعه سخنرانی دارم گفتم بمونم از دست حیونای درنده در امان نیستم. اومدم در بزنم دیدم وا ویلا چی شده علی گندابی با رفقاش عرق خورده داره عربده کشی میکنه نه میشه برگشت نه رفت داخل. دیگه گفتم خدایا توکل به تو درو زدم دیدم علی گندابی درو باز کرد .عربده میکشه و قمه به دست. گوشه عبای منو گرفتو کشون کشون برد گفت آقا شیخ حسن این موقع شب اینجا چیکار میکنی . گفتم رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه بخونم . علی گندابی گفت بابا شما هم نوبرشو اوردی. هر 12 ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه آخه . امشب شب اول ماه محرمه . آقا تا بهش اینو گفتم علی عرق خورده قمه به دست جا خورد . به طوری که انقدر سرشو به این دروازه زد با خودش میگفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم گناه. به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکه ات میکنم اگه برام همینجا روضه نخونی . شیخ میگه: آخه علی ، روضه منبر میخواد . روضه چایی میخواد مستمع میخواد . گفت: من این حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت. چهار دست و پا نشست تو خاک ها و گفت بشین رو شونه من روضه بخون. نشستیم رو شونه های علی شروع کردم به روضه خوندن . علی گفت آهای شیخ این تجهیزات و بزار زمین منو معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس بهش بگو آقا علیت اومده . من هم روضه رو شروع کردم ای اهل حرم پیر علمدار نیامد....... دیدم یه دفه دارم بالا پایین میره دیدم علی گندابی از شدت گریه این گوشه صورتو گذاشته رو زمین و هی زار زار اشک میریزه. روضه که تموم شد علی گندابی گفت: های شیخ ازت ممنونم میشه یه کاره دیگه برام انجام بدی این که روتو بکنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه ما هم گفتیم و دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم خونه . فردا که مسجد رفته بودم بالای منبر رفتم و گفتم : آهای مردم به گوش باشید که علی گندابی توبه کرده . کسی که گوشش به این حرفا بدهکار نمیشد. روضه که تموم شد رفتیم مستقیم به در خونه علی گندابی . درو زدیم زنش در را باز کرد سلام کردیم گفتیم با علی گندابی کار داریم .زنش گفت علی گندابی رفت. کجا رفت؟ گفت: دیشب که اومد خونه حال عجیبی داشت گفت باید برم ، جایی جز کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده. علی گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد بعد ها رفت نجف اشرف . میرزای شیرازی تو نجف پیش نماز بود. علی می اومد پشت سر میرزا شروع میکرد به نماز خوندن. میرزا که به مسجد میومد تا علی رو نمیدید نماز نمیخوند تاعلی هم خودشو برسونه. یه روزی که با هم تو مسجد نشسته بودند . علی داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم تو نجف مرده گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شده قلبش به کار افتاده . میرزا گفت که قبر را نپوشونید. حتما یه حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردند تموم که شد گفتن میرزا هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه اومدن دیدن علی رفته . علی تموم کرده بود . میرزا گفت: میدونید علی تو سجده چی گفت: خدا رو به حق امام علی قسم داد گفت: خدایا این قبر زیر قدم را یرای علیت خالی میزاری برم اونجا....
انتقادات وپیشنهادهای خود را به پست الکتریکی زیر ارسال کنید.